تبليغاتX
سینمایی

                                    

 

 

 

                             بابل                                                          

 

 

 

     

نوشته: ای. او. اسکات

 

 

نیویورک تایمز

27 اکتبر 2006

 

در داستان بابل که در انجیل نقل شده و در فصل یازدهم "سفر پیدایش" چند خط شعر آورده شده که در آن عواقب وحشتناک بلند پروازی های کنترل نشده و عنان گسیخته،  نشان داده می شود. نژاد بشر که می خواست برجی بسازد که به آسمان برسد مورد تنبیه قرار گرفت که در نتیجه این تنبیه نژاد بشر گیج و پریشان و متفرق بر پهنه زمین پراکنده شد و دیگر نتوانست با همنوع خود ارتباط کلامی برقرار کند. و این را ما امروزه کمابیش می بینیم.

 

برای درک این وضعیت، نیاز به بلند پروازی بسیار بزرگی است درست از همان نوع بلندپروازی ای که معماران عهد باستان داشتند و به واسطه آن دچار مشکلات بسیار شدند. هر گونه بحثی در مورد فیلم "بابل" – چه از دیدگاه شکاکیت و بدبینی باشد و چه تحسین آمیز – باید با این تصدیق آغاز شود که فیلم (سومین همکاری "آلخاندرو گونزالس ایناریتو"ی کارگردان و "گیلرمو آریاگا"ی فیلمنامه نویس) چقدر اجازه بحث می دهد.

 

در این فیلم چهار داستان روایت می شود؛ ارتباط بین این چهار داستان ذره ذره آشکار می شود و فاصله زبانی و فرهنگی و جغرافیایی بین شخصیت ها طی این روایت ها نشان داده می شود. فیلم – اغلب با برش های ناگهانی و تغییر لحن – از کوه های لم یزرع مراکش که صدای غالب در آن زوزه باد است تا توکیوی پر از نور لامپ های فلورسنت که در آن مصنوعات تکنولوژی کاملاً جای طبیعت را گرفته اند و تا مرز پر تنش بین آمریکا و مکزیک سفر می کند. هر کدام از این مکان های جغرافیایی ویژگی های سمعی و بصری خاص خود را دارند. زبان های مورد استفاده گروه بازیگران فیلم – که به طرز حیرت انگیزی گروه متنوعی است – شامل زبان های اسپانیایی، بربر، ژاپنی، انگلیسی و زبان اشاره است. در نتیجه،  سوء تفاهمات و عدم درک متقابل رو به ازدیاد می گذراند، هرچند البته این سوء تفاهم ها بین زن و شوهر ها و والدین و بچه ها یشان بیشتر است تا غریبه ها.

 

مطمئناً چیزی باید این دنیا را – یا دست کم دنیای تصویر شده در این فیلم را – متصل به هم نگه دارد. اینکه اصلاً چیزی هست که این کار را بکند نکته ای است که به احتمال زیاد بسیاری از بحث های خودمانی در مورد این فیلم را موجب خواهد شد. صحنه های تکی فیلم در بعضی موراد آنقدر قوی هستند و با چنان دقتی کنار هم چیده شده اند که تماشاگر ممکن است بعد از پایان فیلم، سالن را در حالی ترک کند که دچار گیجی و یا حتی ضربه روحی شده باشد. بابل قطعاً یک تجربه است. ولی آیا تجربه معنا داری است؟ اینکه فیلم دارای ویژگی های زیباشناختی نامعمول است از نظر من غیر قابل انکار است ولی این ویژگی های زیبا شناختی در اختیار یک ایده منسجم و منطق روایی نیستند. تماشاگر می تواند این ویژگی های زیبایی شناختی را حس کند بدون اینکه آنها را باور کند.

 

 

 ولی بیایید اجازه بدهیم احساس حرف اول را بزند. شور و شوق و جسارت آقای گونزالس ایناریتو در فیلم سازی – کلوز آپ های حریصانه، نما های فراگیر از مناظر، حرکات دورانی و افتان و خیزان دوربین – نشان دهنده اطمینانی تقریباً بی حد و حصر به قدرت رسانه ای است که می خواهد به واسطه ناپیوستگی های ظاهری ارتباط ایجاد کند. اعتقاد او به سینما به عنوان یک زبان جهانی آشکار تر از این نمی توانست باشد.

 

بعضی از تکه های فیلم بابل با زبان میانجی تلوزیون به هم مرتبط می شوند، چنانکه حوادث شمال آفریقا به اخبار شبانگاهی توکیو تبدیل می شود. ولی گرامر بصری خاص آقای گونزالس ایناریتو سعی می کند معنای عمیق تری داشته باشد و زبان عاطفی مشترکی ایجاد کند که در ژست ها و حالات چهره بلافاصله قابل تشخیص باشد. او می خواهد بگوید که ما شاید نتوانیم ذهن کسانی را که زبانشان را بلد نیستیم بخوانیم و یا معنی کلماتشان را بفهمیم ولی مطمئناً می توانیم حالات چهره آنها را رمز گشایی کنیم، مخصوصاً وقتی که حالت چهره خبر از پریشانی و اندوه می دهد. حس فقدان، ترس، درد، اضطراب؛ هیچ یک از این عواطف به ترجمه نیاز ندارند.

 

نکته جالب در مورد چهار داستان فیلم بابل این است که هر چهار داستان فیلم به گریه ختم می شود. فیلمبرداری صمیمی و طبیعی "رودریگو پرییه تو" بخش هایی از فیلم را که به ملودرامی آشکار تبدیل می شود پنهان می کند، همانگونه که بازیگران فیلم (که بعضی از آنها برای اولین بار در فیلمی ظاهر می شدند) نیز همین کار را انجام می دهند.

 

پر جاذبه ترین بازیگران این فیلم "براد پیت" و "کیت بلانشت" هستند که نقش یک زوج آمریکایی را بازی می کنند که در تعطیلات بی هدف و بی برنامه ای در مراکش به سر می برند و سعی دارند لطمه ای را که به دلیل مرگ نوزاد شان به ازدواج آنها وارد شده جبران کنند. کاریزما و جذبه خاص ستاره های سینما در بازی این دو بازیگر در حد یک سوسو دیده می شود، و آنچه ارائه می کنند به شخصیت های آن دو یعنی "سوزان" و "ریچارد" تعلق دارد که به طرز بی رحمانه ای به آنها یادآوری می شود که حتی آدم های خوشبخت و پولدار هم در معرض حادثه قرار دارند.

 

سوزان – از آن توریست های حساس و وسواسی که از افراد محل یخ نمی گیرد چون معتقد است که میکروبی و ناقل بیماری اند – به طور اتفاقی از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله ای قرار می گیرد که از شیشه یک اتوبوس شلیک شده است. این تیر از لوله تفنگی شلیک می شود که به "عبدالله" (مصطفی رشیدی) که کارش بزچرانی است تعلق دارد، و حالا دو پسرش "احمد" (سعید تارشانی) و "یوسف" (بوبکر آیت الکید) از آن استفاده می کنند تا از گله بز در مقابل حمله شغال ها محافظت کنند.

 

تفنگدار ها و قربانی آنها هرگز با هم در یک فریم نیستند، و عواقب این حادثه در بحران های موازی رفته رفته آشکار می شوند. سوزان و ریچارد سرانجام سر از یک شهر کوچک در می آورند و در آنجادر حالی که منتظر یک آمبولانس می مانند، وحشت و بی صبری را در حرکات و رفتار سایر توریست ها می بینند و به لطف و مهربانی غریبه ها تکیه می کنند. عبدالله و دو پسرش و همسایه های آنها، باید منتظر برخورد خشن پلیس مراکش باشند. پلیس مراکش در تلاش است تا حادثه ای را که خطرش هست که خبرش به گوش جهانیان برسد در کنترل خود در آورد.

 

در همین ضمن – یا شاید بهتر باشد بگوییم بعد از گذشت مدت کوتاهی، چون بخش های هم ارز و متوالی فیلم طوری نشان داده می شوند که گویی دارند همزمان رخ می دهند – بچه های ریچارد و سوزان که جان سالم به در برده اند به همراه "آملیا" (آدریانا بارازا) که پسرش در نزدیکی "تیجوآنا" دارد ازدواج می کند، به مکزیک سفر می کنند. "سانتیاگو" (گائل گارسیا برنال) برادر زاده زمخت آملیا هم آنها را در این سفر همراهی می کند.

 

و همزمان در توکیو یک دختر نوجوان ناشنوا به نام "چیه کو" (رینکو کیکوچی) با تنش ها و آشوب های خاص دوران نوجوانی دست به گریبان است و این تنش ها به دلیل معلولیت او – و یا دقیق تر گفته باشیم برخورد احمقانه دیگران با معلولیت او – و شوک ناشی از مرگ مادرش تشدید می شود.

 

تلاش های گستاخانه چیه کو برای جلب توجه، بار ها و بار ها به تحقیر او می انجامد، و خانم کیکوچی با ترس و خشم اشکار اجرا می کند. شخصیت او در بین تمام شخصیت های موجود در فیلم، حیرت انگیز تر از همه به نظر می رسد، و کمتر از همه به قالبواره های فرهنگی پایبند است (علیرغم اینکه یونیوفورم مخصوص دختر مدرسه ای ها را بر تن دارد). داستان چیه کو که بدون ارتباط آشکار با سه داستان دیگر رفته رفته بر بیننده آشکار می شود، ظاهراً توسط تقدیر گرایی آقای آریاگا محدود نشده است؛ تقدیگرایی ویژگی و در عین حال عامل محدودیت داستان سرایی این فیلمنامه نویس است.

 

تماشاگرانی که دو فیلم "آمورس پروس" و یا "21 گرم" را که آقای آریاگا و آقای گونزالس با هم ساخته اند، دیده اند ساختار تراشه تراشه و پازل گونه بابل برایشان آشنا خواهد بود. در واقع، این فیلم به ژانر جدیدی تعلق دارد که به طور روزافزونی دارد در بین فیلمسازان رایج می شود ولی هنوز اسمی بر روی آن گذاشته نشدده است – فیلم "تصادف" شاید برجسته ترین مثالی باشد که اخیراً در ژانر مزبور ساخته شده است؛ در این ژانر، درام به جای اینکه به وسیله پیشبرد یک قوس روایی ایجاد شود به وسیله تقابل و هم کناری چند داستان مجزا ایجاد می شود.

 

 

                                                                 

 

 

شاید بارز ترین مشخصه فیلم هایی از این دست این باشد که آنها بیشتر به تقدیر گرایش دارند تا روان شناسی. آدم های توی فیلم "بابل" رفتار غیر منطقی دارند – هرچند اغلب رفتار آنها قابل پیش بینی است – ولی هر گونه کنترلی که آنها ظاهراً بر روی زندگی خود دارند، صرفاً خیالی است. آنها به طور نابرابر و غیر منصفانه رنج می کشند، و به طور نامتناسبی تاوان خطا های خود و حوادث اتفاقی و قوانین کاپیتالیسم جهانی را می پردازند.

 

در فیلم بابل به نظر می رسد کشمکش ملموس و پویایی بین طرح کلی فیلمنامه آقای آریاگا و جسمانیت فیلمسازی آقای گونزالس ایناریتو وجود داشته باشد. بعضی از هیجان انگیز ترین و قوی ترین سکانس ها – برای مثال، دعوا در کلوبی در توکیو، و ازدواج پسر آملیا – محدودیت های روایت را پشت سر می گذارند و دست کم برا یک بار هم که شده، حتمیت تلخی را که بر کل فیلم سایه افکنده، به چالش می کشد.

 

کثرت جسمانیت موجود در فیلم در آن واحد هم تقدیر گرایی داستان را واژگون می کند و تمام اعتبار فیلم را هم تأمین می کند. این فیلم بر روی کاغذ معنای چندانی ندارد ولی بر روی پرده سینما است که تأثیر تقریباً فیزیکی دارد. بابل در پایان، مانند همان برج بابل در سفر پیدایش، به یک ویرانه بزرگ و یابودی برای بلندپروازی سازندگانش تبدیل می شود. ولی در عین حال وجود دارد؛ واقعیتی شگفت انگیز و و با ابهت که در پهنای یک منظره قرار گرفته است. این بنای عظیم نشانه بیخردی و حماقت سازندگانش است ولی در عین حال مایه شگفتی است.        

 

 

 

   

ایناریتو از بابل و براد پیت می گوید

 

فیلم بابل بعد از دو فیلم "آمورس پروس" و "21 گرم" شومین فیلم "آلخاندرو گونزالس ایناریتو" است. این کارگردان سرشناس مکزیکی در مصاحبه ای می گوید فیلمش به زبان اسپرانتو خیلی نزدیک است. در مرکز داستان بابل، یکی از اصلی ترین مسائل زندگی در قرن بیست و یکم وجود دارد: فقدان ارتباط بین انسان ها.

 

فیلم بابل که ساخت آن 25 میلیون دلار هزینه برداشت در سه کشور (مکزیک، ژاپن، و مراکش) و به چهار زبان فیلمبرداری شد. زبان انگلیسی به علاوه زبان سه کشور نامبرده در بالا. وجود زبان انگلیسی در این فیلم به این دلیل است که قهرمان های اصلی فیلم آمریکایی هستند: یک زوج آمریکایی (با نقش آفرینی براد پیت و کیت بلنشت) که در مراکش سفر می کنند. نیاز به گفتن ندارد که عنوان فیلم به همان داستان معروف انجیل اشاره دارد که مردم به زبان های گوناگون صحبت می کنند و قادر نیستند با هم ارتباط برقرار کنند.

 

موتیف انجیل

 

می توان گفت که فیلم بابل درباره سوء رابطه ارتباط بین آدم ها است. ولی از نظر خود من داستان این فیلم در این مورد است که ما انسان ها چقدر آسیب پذیر و شکننده ایم، و اینکه وقتی حلقه متصله ای قطع می شود این خرابی از خود آن حلقه نیست بلکه خود زنجیره است که خراب است.

 

موضوع

 

بابل درباره مردمان کشور های جهان سوم است که سعی می کنند علیرغم موانع و محدودیت های زبانی در وضعیت های مختلف، با هم ارتباط برقرار کنند. من کارگردان اگر پنج سال اخیر عمرم را در خارج از کشورم (در شهر لس آنجلس) نمی گذراندم هرگز ایده این فیلم به ذهنم نمی رسید. برقراری ارتباط با همنوع چه سخت است. افکار و تعصبات خیلی بیشتر از مرز ها ما انسان ها را از هم جدا می کنند.

 

موانع زبانی

 

این فیلم درباره تعریف مشخصو آشکار زبان نیست. حتماً لازم نیست که در صحرای مراکش و یا در وسط ناحیه "شیبیوآ" گم شوید تا احساس جدایی از دیگران کنید. وحشتناک ترین نوع تنهایی و جدایی، جدایی ما از خو مان، همسر مان و بچه هایمان است.

 

فیلمنامه

 

من نوشتن فیلمنامه را با "ارلوس کوارون" برادر "آلفونسو" شروع کردم و بعد هم از "گیلرمو آریاگا" که فیلمنامه "21 گرم" را نوشته بود دعوت کردم تا در تمام کردن فیلمنامه به من کمک کند. به همراه همسر و دو بچه 11 و 8 ساله ام به ژاپن رفتم. این سفر برای من تجربه دگرگون کننده ای بود.

 

فیلم شخصی

 

بابل، مثل همه فیلم های من، نشانه دیدگاه من در مورد زندگی است. اینکه من کی هستم، نقطاط ضعفم، و فضیلت ها از دید من. من در واقع افکارم را در دل فیلمنامه قرار دادم. یک سال در سفر بودم و این برای من تجربه خاصی بود. من فیلم بابل را به دو فرزندم تقدیم کرده ام.

 

ارتباط با فیلم های قبلی

 

این برای سوین بار است که من دارم داستان والدین و فرزندان شان را تعریف می کنم. معمولاً گفته می شود که ما در دنیای کوچکی زندگی می کنیم که در آن کلی وسایل ارتباطی جدید وجود دارد در حالی که یک حس قوی وجود دارد که می گوید انسان ها در بنیادی ترین سطوح نمی توانند منظور خود را بیان کنند و با هم ارتباط برقرار کنند، و من با این فیلم می خواستم همین تناقض را نشان بدهم.

 

عنوان فیلم

 

من در این فیلم کلاً می خواستم ارتباط بین انسان ها را – بلند پروازی ها و زیبایی ها و مشکلات آن را – فقط با یک کلمه نشان بدهم. عنوان فیلم بعد از نوشته شدن فیلمنامه انتخاب شد. کلی عنوان های مختلف را مد نظر قرار دادم، ولی وقتی به داستان سفر پیدایش فکر کردم دیدم به عنوان یک استعاره برای این فیلم خیلی معنادار است. هر یک از ما انسان ها زبان متفاوت خاص خودمان را داریم، ولی به نظر من همه ما به لحاظ روحی مثل هم هستیم.

 

همکاری با آریاگا

 

گیلرمو آریاگا (که فیلمنامه آمورس پروس و 21 گرم را نیز نوشته بود) استعداد فوق العاده ای دارد. نوشته های او عمیق و محکم است. او چهار روایت را برای سه بخش نامتناجس دنیا نوشت.

 

داستان ژاپنی

 

داستان ژاپنی فیلم تقریباً ساکت و بی سر و صدا است. دوربین از یک نوجوان لال و ناشنوا مه نقش او را "رینکو کیکوچی" تازه وارد بازی می کند فیلم می گیرد. نقش پدر او را هم "کوجی یوکوشو" بازی می کند.

 

کار با براد پیت

 

هدایت بازیگرانی که باخودت همزبان نیستند کار سختی است. براد در این فیلم شخصیت آمریکایی مورد نظر من را به خوبی نشان داد. ولی نقشی که براد در این فیلم بازی می کند نقشی نیست که مردم از او انتظار داشته باشند. براد تاکنون چنین نقشی بازی نکرده بود و من احساس می کردم که این یک چالش هیجان انگیز است که او را تبدیل به یک مرد میانسال بحران زده بکنم. براد برای ایفای این نقش مجبور بود تصویر آن برادپیت سینمایی را کنار بگذارد م به مرد شکننده و آسیب پذیری تبدیل بشود. او کارش را بسیار عالی انجام داد و با تمام وجود برای این نقش از خود مایه گذاشت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 6:39 قبل از ظهر توسط نسیم |

                   The Jacket



جک استارکس یکی از کهنه کاران ارتش آمریکاست که بعلت اصابت تیری به سرش ٬ او را به اردوگاه صحرایی ورمونت می برند ولی در آنجا متوجه می شوند که جک نمرده ولی حافظه اش را از دست داده است. بعد از دو سال یعنی در سال 1993 طی جریانی او را محکوم به قتل یک پلیس می کنند. او چیزی از آن صحنه به یاد نمی اورد و به همین خاطر روانه یک بیمارستان روانی می شود تا تحت درمان دکتر بکر مداوا شود ‍‍٬ ولی آقای دکتر برای درمان روش های خاص خودش را دارد ٬ بدین صورت که با خوراندن داروهای اعتیاد آور و زندانی کردن بیماران در پوششی ژاکت مانند و سپس قرار دادن آنها در یک کشوی غسال خانه قصد دارد که آنها خاطرات بد گذشته شان را به یاد بیاورند و به این طریق درمان شوند. ولی جک بجای به یاد آوردن خاطرات قبلیش به سال 2007 میرود ! او در سال 2007 متوجه می شود که در سپتامبر سال 1993 فوت کرده است ! یعنی درست ۴ روز بعد از زمانی که واقعا در آن قرار دارد و در کشوی غسالخانه به سر می برد ! ولی او باید چگونگی و کسی که او را به قتل رسانده پیدا کند تا شاید بتواند جلوی مرگش را بگیرد. در این راه همان دختری که در سال 1993 ملاقات کرده بود و حالا در سال 2007 بزرگ شده و جک او را ملاقات می کند به او کمک می کند ٬ ولی آیا او می تواند جلوی سرنوشت را بگیرد یا خیر ؟

The Jacket


 

 
فیلمی که به عقیده خیلی از منتقدان یکی از هوشمندانه ترین و تفکر برانگیز ترین و در عین حال زیباترین تریلرهایی است که در این چند سال اخیر ساخته شده است. این فیلم در ژانر هیجانی قرار گرفته است ولی یک تفاوت اساسی با دیگر فیلمهای این ژانر دارد و آن هم این است که بر عکس دیگر فیلمهای هیجانی بیش از اینکه هیجانش به خاطر اکشن فیلم باشد به خاطر حالت مرموزانه و نسبتا پیچیده و در عین حال قابل فهم فیلم است که از این نوع فیلمها می توان به 21 گرم ( 21Grams ) که علاوه بر تصاحب جایزه بهترین بازیگر نقش دوم مرد ٬ در 1- 2 رشته دیگر هم نامزد اسکار بود ٬ اشاره کرد.
این فیلم در ژانر فیلمهای سفر زمانی هم قرار می گیرد و همین سفرهاست که باعث القای هیجان به بیننده میشود.
از نکات جالب فیلم میتوان اشاره داشت به ایرانی بودن یکی از نویسندگان این فیلم به نام Massy Tadjedin که البته نقش یکی از شخصیتهای محوری فیلم که یک پسر ۱۲ - ۱۱ ساله ایرانی به نام بابک یزدی است ( البته در سایت IMDB کنار اسم این بازیگر نوشته شده است Babak/Iraqi boy اما به نظر ایرانی تبار است ) را بر عهده داشته و اتفاقا یکی از بهترین بازیهای فیلم را ارائه کرده است !
نقطه ضعف اصلی فیلم ٬ فیلم برداری آن است که به سبک موزیک ویدئوهای MTV پر شده که مطمئنا همه شما می دانید که به چه سبک و سیاقی هستند ٬ باعث گیج شدن و سردرگمی بیننده شده و بیننده نمی تواند یک برداشت بلند از سکانسی خاص داشته باشد. البته کاتهای سریعی که تدوین گر به فیلم داده است به طور حتم تاثیر بسزایی در این امر داشته ٬ بخصوص در صحنه هایی که جک در کشوی غسال خانه به سر می برد !
و اما جالب ترین جمله ای که در مورد این فیلم خوانده ام از بیژن اشتری نویسنده مجله دنیای تصویر بود :




 


The Jacket


اگر خواسته باشیم در مورد بازیهای فیلم صحبت کنیم ٬ آدریان برادی ( Adrien Brody ) با اینکه به شخصه علاقه ای به او بعد از کاری که با هالی بری Halle Berry ) در اسکار 2004 انجام داد ندارم (  ابتدا مارک والبرگ و کالین فارل برای نقش جک انتخاب شده بودند ولی در نهایت نقش به برادی رسید ) بازی بدی از خودش نمایش نداده ٬ بخصوص در صحنه هایی که داخل کشو است واقعا عالی بازی کرده و توانسته شکنجه ی روحی که در حال گذراندن آنست را به خوبی به تماشاگر انتقال دهد ٬ به خصوص در صحنه ای که نمی تواند حرکت کند و فقط میتواند اشک بریزد ...
به عقیده برخی از منتقدان همین ارتباط هایی که از طریق چشم هایش با ببیننده برقرار می کند باعث اثر گذاری بسیار زیاد این فیلم و القای عذابی که می بیند به بیننده می شود.البته در صحنه های پایانی فیلم اصلا نمی تواند عشق فراوان خودش را به جکی نشان دهد. عشقی که از همان نگاه اول در او بوجود آمد و ادامه پیدا کرد ...
ولی باز هم باید متذکر شوم که برادی در این فیلم به بهترین نحو از کارها و ادا و اطوارهای غیر عادی و مختص به خودش برای ایفای نقش جک استفاده کرده و کاملا توانسته از عهده نقش آدمهایی که در ابتدا دیووانه نیستند ولی به علت رفتن به تیمارستان دیوانه می شوند برآید.


The Jacket


 

اما در مورد کیرا نایتلی با این اذعان که بدون شک یکی از زیباترین زنهای هالیوود است ( علی رغم عدم تناسب بدنی ! ) بخصوص به خاطر قیافه بسیار شرقی ٬ سمپاتیک و دوست داشتنی که دارد ( از انتخاب شدنش برای ایفای نقش در فیلم غرور و تعصب هم می توانیم این نتیجه بگیریم ) در این فیلم می توان گفت بازی چندان جالبی از خود به نمایش نگذاشته به خصوص این که او هم اصلا نمی تواند عشق سرشارش به جک را به بیننده القا کند ٬ یعنی برای بیننده قابل قبول نیست که این دختر نمی تواند حتی یک لحظه دوری جک را تحمل کند ! وی حتی برای عهده دار شدن نقش جکی خودش را دچار مسمومیت کرد تا بتواند به خوبی الکلی بونش را نشان بدهد و مستقیما از سر صحنه فیلم برداری شاه آرتور ( King Arthur ) برای این فیلم روانه شده بود.


 

شاید از بهترین بازیهای این فیلم بتوان به بازی Jennifer Jason Leigh در نقش دکتر لورنسن اشاره کرد که در سطح بالاتری نسبت به دو سه بازیگر دیگر این فیلم قرار دارد.
اما یکی از نقاط قوت اصلی فیلم موسیقی متن آن است که اثر موسیقی دان معروف Brian Eno است که اگر بخواهیم از آثار معروف او نام ببریم می توانیم به موسیقی متن فیلم های :
Se7en - Heat - Moulin Rouge - Traffic - Lost Highway - 28 Days Later... - Secret Window - Cast Away و …. اشاره کنیم که تقریبا از ۳۰ فیلمی که موسیقی متن آنها را کار کرده ٬ ۲۷ تای انها از IMDB امتیازی بالاتر از 6 گرفته اند که البته مشخص کننده سطح بالای آثار این هنرمند می باشد.


The Jacket


 

در پایان باید این نکته را یادآوری کنم که بعضی ها فکر می کنند بعلت ضعف عصبی که دارند این فیلم مناسب آنها نیست در حالی که سخت در اشتباهند و با دیدن فیلم مطمئنا نظرشان عوض خواهد شد ! صحنه های شکنجه فیلم یقینا مانند مصائب مسیح خیلی دردناک نیست که افراد را دچار روان پریشی کند !
شاید اصلی ترین سوالی که بعد از دیدن این فیلم برایتان پیش بیاید این باشد که آیا واقعا انسان می تواند در بعد دیگری از زمان – مکان قرار بگیرد و وقایعی را قبل از وقوع آن تجربه کرده و از نزدیک آنها را حس کند ؟ همانند موقعی که به خواب می رویم ؟
و البته اثبات مدعای دیگری هم هست و آن این است که سرنوشت انسان در دستان خودش می باشد و همیشه برای او شانس دومی هم وجود دارد اما با بهایی گران !
 
 
مطالب : http://www.cinenuts.com
+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط نسیم |

 

داگ ویل

 

 

 

فيلم با نمايى از بالاى شهر كوچك داگ ويل  آغاز مى شود . لوكيشنی متشكل از يك خيابان اصلی با نام اى . ال . ام ﴿الم﴾ استريت -خيابان "نارون" ى كه هيچگاه درخت نارونى در كنار خود نديده- ﴿ELM Street﴾ كه در انتهاى جاده كانيون رُد ﴿Canyon Road﴾ قراردارد و استيپ هيل ﴿Steep Hill﴾ و گلونن ﴿Glunen﴾ و پاردون ﴿Pardon﴾ به آن متصلند . ۸ خانه ، يك معدن قديمی نقره ، و يك گاراژ ، و دو مغازه اصلی شهر با خطوط گچى بر كف صحنه اى سياه رنگ با در و ديوارهای فرضی ترسيم شده اند . چند در و پنجره و يك ميز و تعدادی مبل و صندلی و يك تخت خواب تنها عناصر صحنه ء عينی شهر را تشكيل می دهند كه در اماكن مختلف آن قرار دارند .

 

راجر ابرت منتقد نام آور روزنامه شيكاگو سان تايمز كه شست هاى رو به آسمان و محبت او به سينماى تجارى و تماشاگر پسند خصوصا" امريكا و هاليوود بر خوانندگان آشنايش پوشيده نيست ، در نهم آوريل سال ۲۰۰۴ پس از ذكر مشخصات فيلم و قائل شدن ۲ ستاره ﴿يعنى درجه C﴾ براى داگ ويل درباره  آن چنين مى نويسد :


لارس فون تريه در داگ ويل تخيل يك هنرمند و افاضهء فضل يك انسان خبيث را به نمايش مى گذارد ، فيلمی كه نشان می دهد چگونه يك ايده خوب را می توان اشتباه ارائه كرد . مفاهيم بالقوه عميقی در فيلم وجود دارد ولی نحوه اجرا مرا وادار می كرد تا مرتبا" به ساعت مچی ام نگاه كنم مبادا كه از كار ايستاده باشد . عده كمی از تماشای آن لذت خواهند برد و تماشای آن را به ديگران توصيه خواهند كرد و عده بسيار كمتری حاضر خواهند شد تا آن را بيش از يك بار ببينند .


چهره ظاهری و ترسيم شده اثر حاكی از تهوری است كه فقط از فيلمساز جسور و خلاقی چون فون تريه توقع می رود . او داستان خود را در شهری كوچك در ميان كوه های راكی در دوران ركود اقتصادی امريكا روايت می كند ، ولی از يك شهر واقعی ﴿يا كوه هايى واقعى﴾ در آن خبری نيست . نخستين صحنه از بالا به پايين و به كف يك صحنه نظر دارد ، محلی كه خانه های ساكنين آن با خطوط گچی بر زمين تصوير شده و عناصر صحنه معدودی بر آن قرار دارند - چند در ، ميز تحرير ، صندلى ، و تخت خواب . هرگز از اين صحنه خارج نشده و هيچگاه چيزی ورای آن را نمی بينيم ، در تمامی اطراف آن نيز فقط تاريكى است .


ايده اصلی فيلم يادآور فيلم "شهرما" است كه برای اين فيلم ِفون تريه شايد "جهنم ما" عنوان مناسب تری باشد . در شهر او كه متاسفانه تمثيلی از امريكاست ، اهالی بيگانه هراس ، انتقامجو ، حسود ، بدبين ، و قادر به تجاوز و جنايت اند . انزجار او از امريكا ﴿كه هرگز به آن پا نگذاشته ، چون از پرواز با هواپيما وحشت دارد﴾ چنان ملموس است كه فيلم را به وراى انتقاد و به حيطه ء پريشانی می كشاند . در هنگام نخستين نمايش فيلم در كن ۲۰۰۳ او به عدم نمايش واقعيات امريكا متهم شد ، مگر چند فيلم چنين می كنند ؟ اينگونه بحث ها از جانب ديويد اسپايد آغاز شد ؟ فون تريه هم حق دارد فيلمی تخيلی درباره امريكا بسازد ، حتی اگر تخيلی ضدامريكايی باشد ، البته به شرطی كه فيلم خوبی باشد ، ولی او در اين فيلم همچو پيامبری دروغين و پرهياهو در گوشه خيابان به موشكافی های ايدئولوژيك می پردازد .


فيلم از بازی شجاعانه و درخشان نيكول كيدمن برخوردار است كه مثل بقيه بازيگران بايد با لحنی نسبتا" ثابت و يكنواخت در تمثيلی كه هيچ ربطی به واقعيات ندارد ، بازی كند . او در نقش زنی جوان به نام گريس ظاهر می شود كه در گريز از گنگسترها وارد داگ ويل ﴿كه به سبك برشت ، نماينده فاشيسم امريكايى است﴾ می شود . او با تام اديسون ﴿پل بتانى﴾ ، مردی جوان و صميمی برخورد می كند كه همسايگانش را به اعطای فرصتی دو هفته ای ، پيش از تصميم گيری برای دادن اجازه اقامت به گريس ، وادار می نمايد .


گريس اهالی شهر را كه نقش شان توسط كهكشانی از ستارگان ايفا می شود ، ملاقات می كند . با چنين ستارگانی بنظر می رسد فيلم بايد بيش از ۱۷۷ دقيقه طول بكشد . پدر تام پزشك شهر است ﴿فيليپ بيكر هال﴾ ، استلان اسكارسگارد سيب می كارد و پاتريشيا كلاركسون همسر اوست ، بن گازارا نابينايی است كه همه چيز را می بيند ، لورن باكال فروشگاه عمومی شهر را می گرداند ، بيل ريموند و بلر براون والدين جرمی ديويس و كلوئه سويگنی هستند . اهالی و بچه های ديگری هم در شهر حضور دارند ، و جيمز كان در آخر در ليموزينی سياه از راه می رسد ، او گنگستر بزرگ است .


چيزی كه فون تريه قصد نمايش آن را دارد اين است كه امريكايی ها دوست نيستند ، اين كه ما از غريبه ها می ترسيم ، برتری طلبيم ، و ذاتا" خشن ، و امثالهم . نظرات او هم درست و هم غلطند . اين جا كشوری بزرگ است و مردم متفاوتی دارد . بدون اغراق ، بهرحال ترديد دارم كه بتوانيم دهكده ای در اينجا بيابيم كه در آن اهالی ، مسافرين بی پناه را با زنجير به تخت ببندند و تمام مردانش به او تجاوز كنند .


تمام بازيگران ﴿شايد پرسوناژها﴾ بيشتر اوقات در نوعی نشئگی بسر می برند . با لحنی يك نواخت سخن می گويند ، گويی بجای ادای خودانگيخته ديالوگ ها به از برخوانی بديهيات مشغولند ، و به نظر می رسد كه پايان محتوم فيلم را از پيش می دانند . نمی توان گفت پايان فيلم زياده از حد خشن است ، چرا كه پايان بندی چنين فيلمی را به هيچ صورت ديگری نمی شود تصور كرد . در اين آخرالزمان پرداخته ء ذهن فون تريه ، هيچ پايان ديگری نمی توانست داستان را كامل كند . به چند دليل زندگی در داگ ويل ديگر قابل ادامه نبود ، كه يكی از آنها شايد اين باشد كه داگ ويلی ها پس از اين ديوانه می شدند .


لارس فون تريه تعدادی از بهترين فيلم های ساليان اخير را ساخته است ﴿اروپا ، شكستن امواج ، رقصنده در تاريكى﴾ . او از نيروهای محرك حركت "دگما ۹۵" بوده كه حرارت زياد و نور جديدی در سينما ايجاد كرده است . او تجربه گراست و اين در دنيايی كه بنظر می رسد اغلب فيلم ها در آن از تلفيق فيلم های ديگر استخراج می شوند ، بسيار كمياب است . ولی از يك جهت هم خصلت های تندخويانه ء او بايد با اين واقعيت روبرو شوند كه هر فيلمی نيازمند مخاطب است . "داگ ويل" را می توان بخاطر زمينه های ايدئولوژيك تجريدی مورد مدافعه قرار داد يا حتی ستايش كرد ، ولی بسياری از سينماروها حتی آنان كه ذهنی پيچيده و باز دارند نيز آن را خشك و بنحوی ناخوشايند مملو از عقايدی مخفی در پشت ماسك استعارات خواهند يافت .

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط نسیم |

گفتگو با مارتين اسكورسيزي
۳۰ سال است مي‌خواهم اين فيلم را بسازم

اين روزها «دار و دسته‌هاي نيويورك» آخرين اثر مارتين اسكورسيزي بر پرده سينماهاي امريكاست. اين در حالي‌است که اسكورسيزي چند روز قبل در مراسم گلدن گلوب جايزه بهترين کارگرداني را به خاطر اين فيلم دريافت کرده و فيلم و کارگردانش از اميدداران اسکار امسال به شمار مي‌آيند.
اسكورسيزي سال گذشته ميلادي و پيش از به نمايش درآمدن اين فيلم در موزه هنرهاي تصويري آستورياي نيويورك مصاحبه‌اي با ژانت ماسلين منتقد نيويورك تايمز انجام داد. او در اين مصاحبه درباره فيلم «دار و دسته‌هاي نيويورك»، چگونگي از دست دادن اسكار سال ۱۹۹۰ در مقابل كوين كاستنر، نسل نوي فيلمسازان امريكايي و كودكي‌اش در ايتالياي كوچك واقع در منهتن نيويورك صحبت كرد. متن مصاحبه وي را در زير مي‌خوانيد:


حدود ۳۰ سال است كه درباره «دار و دسته‌هاي نيويورك» صحبت كرده‌ايد...
۳۰ سال، بله. خوب بعضي چيزها خيلي طول مي‌كشند. «آخرين وسوسه مسيح» ۱۵ سال طول كشيد. مي‌دانيد، «خيابان‌هاي وسط شهر» تا زمان ساخت، تقريبا تمام عمرم طول كشيده بود!

مي‌توانيد توضيح دهيد چرا ۳۰ سال طول كشيده تا اين كار را به سرانجام برسانيد؟
داستان «دار و دسته‌هاي نيويورك» هربرت آزبري را حوالي سال ۱۹۷۰ خواندم. كتابي است واقعگرايانه و فارغ از تخيل، و در عين حال جزيي از اسطوره‌شناسي نيويورك. به افسانه‌هاي قومي و پرشور جواني نيويورك باز مي‌گردد. دوراني كه از قرن هجدهم آغاز شده و تا دهه ۱۹۲۰ ادامه مي‌يابد. آزبري كتاب را در ۱۹۲۶ نوشته است...

گويا آن‌را زماني كه حدود ۲۰ سالتان بوده خوانده‌ايد، زماني كه در خانه فرد ديگري اقامت داشتيد.
بله، يكي از دوستان نگهبان خانه‌اي در لانگ‌آيلند بود. شب سال نو بود. بيرون برف مي‌باريد و با دوستان كنار آتش نشسته بوديم، و من اين كتاب‌ها را پيدا كردم. دوستم گفت: "دار و دسته‌هاي نيويورك" و من كتاب را بيرون كشيدم و شروع كردم به خواندن. آنها Time & Again مي‌خواندند كه تازه منتشر شده بود و من "دار و دسته‌ها" را. بعدها وقتي راجع به آن به هاروي واينشتاين گفتم، او گفت: "اين كتاب همه داستان را مي‌گويد و خيلي طولاني‌است..." او هم از كساني است كه ساليان سال راجع به موضوع از من شنيده بود.
اين داستان واقعاً مربوط به نيويورك قديم است. در واقع يكي از مشكلات بزرگ همين است. از مشكلات ساخت فيلم هم يكي اين بود كه هيچ بخشي از نيويورك قديم ديگر باقي نمانده بود.

پس شما بايد نيويوركي از نو براي خود مي‌ساختيد؟
بله، بايد همين كار را مي‌كرديم.

و زماني‌كه در آن سال‌ها به اين موضوع فكر مي‌كرديد، در موقعيتي كه بتوانيد نيويورك قديم را بازسازي كنيد نبوديد.
نه.

آيا هيچ به روايت جمع و جورتري فكر كرديد؟
نه، بزرگ‌تر. چه بسا بزرگ‌تر. اما مشكل اصلي اين موضوع بود كه تا چه مقدار از داستان نيويورك قديم بايد گفته مي‌شد. مي‌دانيد، واقعاً نمي‌دانستم كجا بايد فيلم را به پايان ببرم.

پس به پوشش و استتار ساختمان‌هاي موجود شهر فعلي هرگز فكر نكرديد؟
به‌هيچ‌وجه. از لحاظ مالي اصلاً مقدور نبود تا نيويورك را به شكلي كه موجود است استتار كنيم.

پس در اين سال‌هايي كه گذشت، نيويورك را در رم ساختيد؟
بله.

ظاهراً بخش‌هايي از فيلم را دوباره فيلمبرداري كرده‌ايد و بخشي از موسيقي آنرا هم عوض كرده‌ايد؟
نه، نه، ما فقط موسيقي فيلم را كامل مي‌كنيم. موسيقي اين فيلم برايم خيلي مهم است.

آيا پايان فيلم را دوباره فيلمبرداري كرده‌ايد؟
در پايان كار، چهار روز به فيلمبرداري ادامه دادم، براي تركيب و ادغام نكات متعددي در داستان. نسخه نهايي دو ساعت و نيم شده بود، و كل ماجرا شبيه يك جعبه چيني، از آن جعبه‌هايي كه هي آن‌را باز مي‌كنيد و با يك جعبه ديگر در داخل آن روبرو مي‌شويد، يك جعبه ديگر، و باز يك جعبه ديگر. در نهايت تصميم گرفتيم ۱۰ تا ۱۲ تا از آن جعبه‌ها را با فيلمبرداري چند صحنه جديد در هم ادغام كنيم و چند جزء ديگر را هم بگيريم. بعد اين جزئيات را با بقيه فيلم تركيب كرديم. بنابراين با چهار روز فيلمبرداري مجدد و در واقع با پايان‌بندي‌اي متفاوت كار را اصلاح كرديم.

راجع به جوايز اسكار، مي‌دانيم كه در ۱۹۹۰ اسكار بهترين كارگرداني‌اي را كه براي «رفقاي خوب» كانديد آن بوديد در مقابل كوين كاستنر از دست داديد...
براي كارگرداني «با گرگ‌ها مي‌رقصد». بله، فيلمي‌ست كه آن‌را درك مي‌كنم، چون... نكته اين‌است كه... مي‌دانيد، آكادمي يك مؤسسه است. منبع موثقي به من گفت: "ما به فيلم‌هايي راي مي‌دهيم كه بايد برنده شوند." اين به معني آن است كه اعضاي آكادمي نبايد الزاماً به هنر يا ساختار فيلم توجه كنند، بايد به... اين اتفاق سال‌هاي زيادي پيش آمده است. براي «خانم ميني‌ور» (در ۱۹۴۲) ـ ويليام وايلدر كارگردان بزرگي است، ولي من برخي از فيلم‌هاي ديگر او را ترجيح مي‌دهم. يا «دره من چه سبز بود» (در ۱۹۴۱) ـ جان فورد هم كارگردان بزرگي‌ست، ولي اين فيلم در برابر «همشهري كين»؟، نه!

خوب اورسن ولز ميراماكس را نداشت كه همراهي‌اش كند...
به نظرم نه، نه. م‌م‌م... به‌نظرم هاروي و بچه‌هاي آنجا مي‌روند بيرون و سر و صدا مي‌كنند. راجع به اين قضيه، بهتر است همان كاري را بكنيد كه من كردم، بايد يك جور فيلسوفانه به موضوع نگاه كنيد. من بايد اين‌طور فيلم بسازم، با تصاوير خشن. «راننده تاكسي» كار عشق بود. حتي يك لحظه هم به اينكه كساني بروند فيلم را ببينند فكر نكردم. ولي اين اتفاق افتاد و فيلم بسيار معروف شد.

حتماً مي‌دانيد كلاه‌گيس موهاوكي تراويس بيكل (در «راننده تاكسي») را در نمايشگاه طبقه بالا نگهداري مي‌شود. اگر برويد طبقه بالا، اين كلاه‌گيس موهاوكي را در يك ويترين خواهيد ديد.
بله. رابرت دونيرو نمي‌توانست موهايش را كوتاه كند، چون بايد به‌سرعت فيلمبرداري «راننده تاكسي» را تمام مي‌كرد و به «آخرين قارون» (اليا كازان) مي‌رسيد. بنابراين بايد از كلاه‌گيس استفاده مي‌كرد.
«رفقاي خوب» هم فيلمي عصبي بود. پرسوناژها و تصاوير همه بايد به گونه‌اي كثيف مي‌بودند. شگفت‌آور بود كه در جريان ساخت اين فيلم از چنگ سيستم استوديويي و درجه بندي MPAA به سلامت گذشتيم. بايد ديد چگونه مي‌شود همه برنامه‌ها را مرتب كرد و همه را انجام داد ـ اين راه فيلمسازي است. «گاو خشمگين» هم يك نمونه ديگر ... وقتي آنرا ساختم، فكر مي‌كردم همين بايد باشد. خوشحال بودم كه هرچه لازم‌است در فيلم‌هايم مي‌گنجانم و مي‌توانم با سرعت بعدي را شروع كنم. بايد مجموعه مستندي را در رم براي شبكه مستقل انگلستان (ITV) مي‌ساختم. حقيقت اين‌است كه در آن زمان انتظار اين كار را مي‌كشيدم. كليساها، داستان‌هاي مذهبي، و اين جور چيزها را هم بخاطر RAI (تلويزيون محلي ايتاليا) همزمان در دستور كار داشتم. "روسوليني" هم فيلم مي‌ساخت، "اولمي" هم پركار بود، و "برتولوچي" خيلي كم كار. فكر من اين بود كه راهكار آن است ـ به‌هرحال نظر من بوده.

به‌هرحال «دار و دسته‌هاي نيويورك»، منظورم آن قسمتي است كه ديده‌ام، افسانه‌اي است ولي تفريحي نيست.
نه، اصلاً تفريحي نيست، نه.

داستان بسيار خشني است.
اين نكته‌اي‌است كه مرتباً به من گفته شده: "آه، مارتي اين خيلي خشنه!". من هم گفته‌ام: "بله!"
ببينيد «خيابان‌هاي وسط شهر» خشن است، «راننده تاكسي» هم يقيناً در بخش پاياني خشونت زيادي دارد و «گاو خشمگين» هم خشونت دارد. اما اين خشونت‌ها بيشتر خشونت‌هايي عاطفي هستند، خشونت‌هايي كه از خستگي مي‌آيند، مثل خشونت‌هاي پرورش‌يافته در فيلم‌هاي ساموئل فولر كه با حركات دوربين و تدوين تشريح مي‌شوند.

اما اين فيلم سرشار است از خشونت گروه‌هاي مختلفي كه تلاش در تسلط بر نيويورك دارند.
يكديگر را مي‌زنند و قلع و قمع مي‌كنند. پر از زد و خورد. بله.

آيا صحنه‌هايي از شورش‌هاي ۱۸۶۳ را در فيلم داريد؟
بله، داريم. حوالي آخر فيلم. صحنه‌هاي شورش پس‌زمينه فيلم هستند.

اعضاي آكادمي (اسكار) عاشق آن خواهند شد!
ولي صحنه‌هاي شورش پس‌زمينه‌اند. واقعيت اين است كه خشونت به گونه‌اي كنترل شده كه بتوانم بگويم: "خوب، مي‌دانيد كه مي‌خواهم چه بگويم". قبلاً به شيوه‌هايي تند، خشونت را بيان كرده‌ام، مثلاً در «كازينو» جايي كه جو پشي و برادرش در مزرعه ذرت با چوب بيس‌بال به قتل رسيدند، موضوع را خيلي صريح بيان كردم. فكر مي‌كنم آخرين جايي هم بوده كه چنان خشونتي را نشان داده‌ام. به‌خصوص در مورد اين دو پرسوناژ، چه دوستشان داشته باشيد چه نه، هر چقدر كه جذاب بوده باشند، گنگسترهاي بد ولي قشنگي بودند. كشته شدن به اين شكل وحشيانه آنها به دست دوستانشان، پايان آن سبك زندگي است، آخر خط. اين آخرين بيانيه من راجع به اين موضوع است. بعد از آن، خشونت بايد به گونه ديگري مطرح شود. كاري كه در اين فيلم سعي كرده‌ام انجام دهم آن‌است كه بوسيله تدوين، تاثير آنرا بجاي تصويرش ايجاد كنم. بنابراين بيشتر تدوين خواهيد ديد تا خشونت مستقيم.

آيا قسمتي از اين نگاه مربوط به سني كه در آن هستيد نمي‌شود؟ حقيقت اينكه شما فيلم‌هاي زيادي در جواني ساخته‌ايد كه بسيار خشن‌اند؛ درباره بچه‌هاي عاصي‌اي كه مي‌خواهند وابسته به جايي يا چيزي باشند و احساساتي كه ممكن‌ست ديگر نداشته باشيد...
نه، هنوز هم يك عاصي علاقمند به وابستگي‌ام.

يك عاصي؟!
نه، نه. يك نكته روانشناسانه وجود دارد: چرا مي‌خواهيد وابسته باشيد؟ فقط كار خودتان را انجام دهيد و همه‌چيز تمام است، هر اتفاق ديگري پيش آمد به جهنم. واقعيتش، منظورم اين‌ست كه، قسمتي از اين مطلب هم به آكادمي (اسكار) مربوط مي‌شود. بخش وسيعي از مفهوم بيگانگي و عصيان من در اينجاست. بخشي از وجود من با تماشاي مراسم اسكار بر صفحه تلويزيون بزرگ شده، يك‌جور پذيرش در من وجود دارد. فقط والدين نسبت به آن واكنش نشان مي‌دهند، يك همچون چيزي. حالا اگر اسمت توي كارت‌ها نبود... نكته اصلي اين است كه فيلم‌هايت را بسازي، و سعي كني آنچه را كه مي‌خواهي چنان با ساخت درآميزي كه بتواند براي گيشه هم جذاب باشد.

با درك اين نكته كه فيلم‌هاي امروزي بيشتر و بيشتر بعنوان يك محصول توليدي و كمتر و كمتر بعنوان يك اثر هنري تلقي مي‌شوند، به كارگردانان جواني كه فكر مي‌كنند بايد نظر شخصي‌شان را فرياد كنند درباره اينكه فيلمسازي به مثابه هنر يك مبارزه است و بايد در اين راه قرباني بدهند، چه پيامي داريد؟
اين مشكل هميشگي خود من بوده است ـ حتي براي مثال در «دار و دسته‌هاي نيويورك»، يا در «عصر معصوميت»، يا در هركدام ديگر از فيلم‌هايي كه ساخته‌ام. چقدر بايد به گيشه توجه كنيم و گيشه از ما چه مي‌خواهد؟ چون پول زيادي در اختيارتان مي‌گذارند، مسئوليد و بايد كارهاي خاصي انجام دهيد. مي‌توانيد قصه دلخواه‌تان را تعريف كنيد؟ يا مي‌توانيد خودتان را پيدا كنيد، حداقل شبيه پيدا كردن راهي شخصي به عمق اين قصه‌ها، و روايت شخصي خودتان را ارائه دهيد؟ يعني اينكه به اندازه كافي احساس اقناع خواهيد كرد، به‌ويژه از طريق ساختاري كه از نظر گيشه مقبول باشد؟ در وضعيت فرهنگي فعلي، فكر نمي‌كنم. فكر هم نمي‌كنم كارها ساده‌تر شود، همه‌چيز هر روزه سخت‌تر مي‌شود. البته براي جوانترها فكر مي‌كنم روش‌هاي خيلي بهتري وجود دارد، مثلاً آن كه در سينماي مستقل فعاليت كنند و ذهنشان را از درآمد انبوه گيشه رهايي ببخشند. البته بعضي ها هم به سينماي حرفه‌اي نزديك‌تر شده‌اند: "وس اندرسون" و "پل‌تامس اندرسون". از اين گونه بروبچه‌هاي جوان زيادند ـ مرد و زن ـ پركار، كه به‌نظر مي‌رسد دارند به حريم سينماي حرفه‌اي و تجاري وارد مي‌شوند و اين بدان مفهوم‌ست كه به بودجه‌هاي بزرگ‌تر هم نياز پيدا خواهند كرد.

براي «دار و دسته‌هاي نيويورك» بايد چه اتفاقي بيفتد تا از نظر اقتصادي مقرون به‌صرفه شود؟
نمي‌دانم! هيچ‌وقت به اندازه كافي از مسائل اقتصادي سر در نياورده‌ام. فقط مي‌دانم كه كاري بود كه بايد مي‌شد. همه قرباني مي‌دهيم. قسمت اعظم دستمزدم را در فيلم سرمايه‌گذاري كرده‌ام، براي اولين بار در زندگي‌ام. اين‌گونه به كارم ايمان داشته‌ام.

نظرتان راجع به تاثير فيلم‌هايتان بر جذابيت گنگستريسم نزد امريكاييان چيست؟
جذابيت گنگستريسم جالب است. بايد بگويم در زمان رشدم يعني در سال‌هاي دهه ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ بخشي از دنيايي بودم كه گنگستريسم عنصري از آن بود.

در «دار و دسته‌ها» مي‌گوييد: "اگر بتوانم يك لوله خميردندان را به قيمت ۱۹ سنت از آدم روي كاميون بجاي خريد آن به قيمت ۵۰ سنت از..."
آه، بله. مي‌دانيد (زمان بچگي) گاهي وقت‌ها مادرم مي‌پرسيد: "هي، امروز از كاميون چي افتاد؟" نه به‌خاطر اينكه دزد بود، ما آنها را مي‌خريديم. يك‌جور سيستم خريد و فروش بود. مربوط به سيسيلي‌هاي مقيم نيويورك. بايد به نحوي با سيستم برخورد مي‌كرديم. گروه كثيري سيسيلي ـ امريكايي بوديم. سيسيلي‌ها سوءظن داشتند، به دولت و به كليسا. به‌همين دليل از سيسيل فرار كرده بودند. به‌هيچ‌‌وجه خودشان را به چنگ پليس‌هاي امريكايي نمي‌انداختند. بايد اين خصايص فرهنگي را درك كنيد. آنها به سيستم اينجا اعتماد نمي‌كردند. فقط خيلي غريزي به‌صورت خانواده و غيره در اينجا مقيم شده بودند و حداقل در نسل اول و دوم‌شان نمي‌شد استفاده از مواهب امريكا را تبليغ كرد، فرصت تحصيل كه به شما قدرت مي‌دهد و باعث حركت‌تان مي‌شود، و بسياري چيزهاي مشابه آن.
وقتي جوان‌تر بودم هرگز فكر نمي‌كردم چيزهايي كه الان در فيلم‌هايم به كار مي‌برم، بتوان در فيلم به كار برد. علي‌رغم اين حقيقت كه شما اكثريتي از مردم در آنجا (محله "ايتالياي كوچك" در منتهن، جايي كه اسكورسيزي در آنجا بزرگ شد) داريد كه سخت كار مي‌كنند، خانواده‌هايي كه بر اساس نوع كار طبقه‌بندي مي‌شوند، رفتن به منطقه خوش‌لباس‌ها و برگشت از آنجا، و امثال اين چيزها.
آنها شخصيت‌هاي دنيايي زيرزميني نبودند، اكثريت‌شان واقعاً خوب بودند، مردماني بزرگوار. فقط اين تركيب بد شناختن و دوست داشتن مردم است با درك بعدي آنكه واقعا چه كرده‌اند، يا شناخت برخي و دوست نداشتن‌شان و درك كاري كه كرده‌اند.
شما هرگز به آنجا كه من در آن بزرگ شده‌ام دوربيني نياورده‌ايد. اجازه نداشتيد. دوربين فيلمبرداري را بايد فراموش مي‌كرديد... ظالمانه بود، براي «كيست كه در مي‌زند؟» (۱۹۶۸) موفق شدم فقط از همسايه‌مان كمي فيلم بگيرم، و در «خيابان‌هاي وسط شهر» براي فيلمبرداري خيلي خيلي كمتر پدرم مجبور شد با افراد به‌خصوصي صحبت كند.
درست بعد از آن، حوالي زماني كه به دين تاوولاريس براي پيداكردن لوكيشن «پدرخوانده» در همسايگي‌مان كمك كردم، وقت بازپرداخت شد، مي‌فهميد. به چند محل در ايست‌سايد پايين سر زدند و با پرداخت مبلغي پول به كارخانه روغن زيتون، كليساي قديمي سنت پاتريك را پيدا كرديم كه صحنه داخلي غسل تعميد «پدرخوانده» در آنجا انجام شد. بعد از آنهم كليسا پول مختصري گرفت و همه چيز روبراه شد. "هي، مي‌توانيم با دنياي بيرون دوست باشيم!" و همه چيز تازه شروع شد. حالا ديگر به داخل راه‌مان مي‌دهند. «پدرخوانده» آنجا را به منطقه‌اي امن تبديل كرد. اما «پدرخوانده» هم به بخش اشرافي اين دنياي زيرزميني مي‌پرداخت.

آيا هرگز تصور مي‌كرديد به محبوب‌ترين شخصيت تلويزيوني امريكا تبديل شويد؟
نه، نه. نمي‌توانستم تصور كنم. به‌هرحال در آن دوره... مي‌دانيد، فيلم‌هايي كه ساخته‌ام، «خيابان‌هاي وسط شهر» و «رفقاي خوب» و حتي برخي عناصر «گاو خشمگين» ـ اگرچه همه‌چيزش مربوط به دنياي زيرزميني نيست ـ راجع به زمان و مكان دهه‌هاي ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ و اوايل دهه ۱۹۶۰ هستند. «خيابان‌هاي وسط شهر» در ۱۹۶۰ تا ۱۹۶۳ اتفاق مي‌افتد و من آن‌را در سال‌هاي دهه ۱۹۷۰ ساختم ـ فضا حتي مربوط به سال‌هاي قبل‌تر مي‌شود. گروه‌هاي دختران، "فيل اسپكتور"، آوازهايي كه قبل از بيتل‌ها محبوب بودند، و آن زندگي‌اي كه ديگر در هيچ‌جا وجود ندارد.

منبع: نيويورك تايمز

 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 5:7 قبل از ظهر توسط نسیم |

Marlon Brando     مارلون  براندو 

من هیچوقت شاگرد با ادبی نبوده ام

-   در اتوبوسی به نام هوس    -



براندو، متولد سال1924 در اوهاما، نبراسکا، قبل از بازی در "اتوبوسی به نام هوس" از الیاکازان ، در نسخه تئاتری همین فیلم ، اثر استانلی کووالسکی در برادوی ظاهر شده بود. شخصیت براندویی با این فیلم ( اتوبوسی به نام هوس) به ظهور رسید« مرد یاغی و بدوی وبی ثباتی که همه چیز را برای خود می خواست». معهذا ، رنگین نامه هایی که این کلیشه را پروبال می دادند ، نقش های متفاوت دیگری را که این بازیگر «سبک دار» ایفا کرده بود ، ندید می گرفتند:
آدم افلیج مردان ( 1950 ، اولین فیلم او)
انقلابی مکزیکی در " زنده باد زاپاتا" 1952
مارک آنتونی در " جولیوس سزار" 1953
و سردسته اوباش موتورسوار در" وحشی" 1954
به یادماندنی ترین نقش او در اوایل کار در فیلم " در بارانداز 1954" بود. اینجا نیز وی نقش مردی طبعا خشن و بی ثبات را ایفا کرد ، ولی درونمایه های عطوفت و آسیب پذیری را در شخصیت وی به خوبی نشان داد و با این ترتیب یکی از عالی ترین بازی های سینمایی را ارائه کرد.
براندو هیچگاه احساس تحقیرش را نسبت به حرفه خود پنهان نکرده: شاید این تحقیر بیشتر متوجه جنبه تجاری صنعت سینماست تا خود بازیگری ، ولی این امر منجر به بی خیلی و نتیجتا چند کار خراب شده است:
Desiree دزیره 1954
چای خانه ماه اوت 1956
سایونارا 1957
قصه های شبانه 1964
و فیلم " کندی Candy " در سال 1968
اما کثرت نقش های او گیج کننده است: از شکسپیر تا موزیکال ، از درام تا کمدی . در " مردها و عروسک ها" در نقش اسکای مسترسون همه را مجذوب کرد. در " شورش در کشتی بونتی" نقش فلچرکریسچن ضعیف النفس را داشت. ساخت " بونتی " مصادف بود با قطع پیوند براندو با صاحبان هالیوود که از تاخیرهای طولانی در کار فیلم گله داشته و مدعی بودند که ناز و اداهای براندو مسبب آن است. حال چقدر این ادعا صحت داشته و روایت براندو از این ماجرا چه می باشد نکاتی است که همچنان در پرده ابهام است زیرا که این بازیگر به تدریج از افکار عمومی کنار کشیده و اغلب اوقات را در هاوایی می گذراند. در 1960 " سربازهای یک چشم" را کارگردانی کرد و در " تعقیب" و " انعکاس در چشمان طلایی" بازی کرد ، و سپس در 1972 در نقش دون کورلئونه در " پدرخوانده" ظاهر شد. هنگامی که آکادمی اسکار اورا به عنوان برنده برگزید ، وی زن سرخپوستی را برای گرفتن جایزه ، از جانب خود مامور کرد تا به این وسیله توجه عمومی را به وضع رقت بار سرخپوستان آمریکایی جلب کند. وی روز به روز بیشتر معطوف مسائل و مشکلات بشری شده و فیلم های اخیر او نشانگر این گونه تمایلات سیاسی و اجتماعی اوست:
اینک آخرالزمان ، فرمول و فصل سفید خشک.
براندو اینک عنوان بازیگر « متدیست و صاحب سبک » و افتخار همراهی با استنلی کووالسکی را پشت سر نهاده و در عالم حرفه ای که خود به آن چندان ارجی نمی نهد صاحب مقامی خدایگونه است!

جایزه اسکار

1.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1951 به خاطر " اتوبوسی به نام هوس".
2.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1952 به خاطر"زنده باد زاپاتا".
3.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1953 به خاطر" جولیوس سزار".
4.برنده اسکار بهترین بازیگر مرد در سال 1954 به خاطر " One The Waterfront".
5.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1957 به خاطر" سایونارا".
6.برنده اسکار بهترین بازیگر مرد در سال 1972 به خاطر" The Godfather".
7.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1973 به خاطر" آخرین تانگو در پاریس".
8.نامزد دریافت جایزه اسکار در سال 1989 به خاطر" A Dry White Season".

مارلون براندو ستاره افسانه ای سينما روز جمعه 2 ژوئيه در سن 80 سالگی پس از مدتها بيماری در بيمارستانی در لس آنجلس درگذشت.
او در سال 1924 در ايالت نبراسکا به دنيا آمد. مادرش الکلی بود و پدرش زنباره ای که در کودکی خانواده اش را ترک گفت.

براندو مدتی مدرسه نظامی رفت و بعد به کارهای مختلفی مشغول شد و نهايتا برای شرکت در کلاسهای بازيگری راهی نيويورک شد و نزد استادش، استلا آدلر متد استانيسلاوسکی را آموخت.

مدتی بعد براندو به مدرسه بازيگری "اکتورز استوديو" که اليا کازان آن رامی چرخاند، راه پيدا کرد و در آنجا زير نظر لی استراسبرگ متد اکتينگ( روشی که بازيگر برای اجرای نقش بايد مدتی آن نقش را زندگی کند) را تکميل کرد.


نمائی از فيلم اخرين تانگو در پاريس

اوپيشکسوت سبکی معروف به "متدی" بود که بلافاصله پس از او بازيگرانی مانند جيمز دين و مونتگومری کليفت و سالها بعد پل نيومن، داستين هافمن و رابرت دونيرو با درخشش خود اين سبک را در سينمای آمريکا تثبيت کردند.

بازی او در نقش استنلی کووالسکی در نمايش اتوبوسی به نام هوس نوشته تنسی ويليامز و به کارگردانی اليا کازان در سال 1947 او را به يکی از بازيگران معتبر صحنه تئاتر آمريکا تبديل کرد.

نخستين حضور براندو بر پرده سينما بازی در فيلم مردان ساخته فرد زينه مان در سال 1950بود. او برای آماده کردن نقشش در اين فيلم بيش از يک ماه خود را در بيمارستان بستری کرد. کاری که از ديد بسياری از بازيگران مجرب آن دوران مانند لارنس اليويه يا کلارک گيبل حماقت محض محسوب می شد.


بازی در فيلم پدرخوانده دوباره براندو را به اوج شهرت رساند

براندو در سال 1952 در نسخه سينمائی نمايشنامه اتوبوسی به نام هوس در کنار ويوين لی بازی کرد که به عنوان يکی از بهترين آثار سينمائی آمريکا شناخته می شود.

او در سالهای دهه 1950 در کنار جيمز دين و مونتگمری کليفت به يکی از ستاره های مشهور هاليوود بدل شد.

شهرت او در سالهای پايانی دهه 1960 کمی افول کرد اما در دهه 1970 با درخشش در فيلم پدرخوانده بار ديگر نامش بر سر زبانها افتاد.

اما مهمترين نقشی که در ابتدای فعاليت سينمائی اش بازی کرد فيلم در بارانداز ساخته اليا کازان بود که نخستين اسکار را برای براندو به ارمغان آورد.

اما بازی درخشان براندو در فيلم پدرخوانده در سال 1972 شايد ماندگارترين نقش سينمائی باشد که يک بازيگر در طول تاريخ سينما بازی کرده است.


چاقی مفرط در سالهای پايانی برای براندو بسيار دردسر آفرين بود

فرانسيس فورد کاپولا کارگردان پدرخوانده برای متقاعد کردن تهيه کنندگان فيلم برای انتخاب براندو تلاش زيادی کرد چرا که عقيده داشتند زمان اين بازيگر ديگر گذشته است.

براندو برای بازی در اين نقش دومين اسکار را بدست آورد که به نشانه اعتراض به نوع به تصوير کشيدن سرخپوستها درهاليوود، از پذيرفتنش سر باز زد و به جای خود يک دختر سرخپوست را برای گرفتن جايزه به روی صحنه فرستاد.

پس از پدرخوانده دوباره نام براندو در جهان سينما مطرح شد. پس از اين بود که براندو در فيلمهای مطرحی مانند آخرين تانگو در پاريس، اينک آخر الزمان و آبگيرهای ميسوری بازی کرد.

نقش کوتاه او در انتهای فيلم اينک آخرالزمان نيز از به ياد ماندنی ترين نقشهای تاريخ سينماست.


شورش در کشتی بونتی

براندو برای بازی در نقش کوتاهی در فيلم سوپرمن بالاترين دستمزد آن زمان را گرفت.

در سال 1991 يکی از يازده فرزند براندو به جرم قتل دوست خواهرش به پنج سال زندان محکوم شد.

مدتی پيش مجله Premiere چاپ آمريکا، در يک رای گيری نقش دون کورلئونه( با بازی براندو) در فيلم پدرخوانده را به عنوان ماندگارترين شخصيت تاريخ سينما برگزيد.

براندو يک بار هم در مقام کارگردان در پشت دوربين قرار گرفت. اين فيلم سربازهای يک چشم نام داشت که در سال 1961 ساخته شد.

در آخرين فيلم، براندو داشت نقش خودش را بازی کرد. نام اين فيلم که به تازگی ساخته شده است برادوی : عصر طلائی است.

براندو هفت بار نامزد دريافت اسکار شد که  دوبار به او تعلق گرفت.

فيلم نگاري :
مردان 1950
اتوبوسي به نام هوس 1951
زنده باد زاپاتا 1952
جوليوس سزار 1953
دزيره 1954
وحشي 1954
در بارانداز 1954
مردها و عروسكها 1955
چايخانه ماه اوت 1956
سايونارا 1957
شيرهاي جوان 1958
فراري 1959
سربازهاي يك چشم 1961
شورش در كشتي بونتي 1962
آمريكايي پليد 1963
داستان تختخواب 1964
نام رمز مريتوري 1965
آپالوزا 1966
تعقيب 1966
ديدار مارلون براندو 1966
كنتسي از هنگ كنگ 1967
انعكاس در چشم طلايي 1967
كندي 1968
بسوزان 1969
شب روز بعد 1969
پدرخوانده 1972
ولگرد نيمه شب 1972
آخرين تانگو در پاريس 1973
آبخيزهاي ميسوري 1976
سوپرمن 1978
اينك آخرالزمان 1979
نبرد براي آمازون 1979
فورمول 1980
فصل سپيد و خشك 1989
فرش من 1990
كريستوفر كلمب 1992
جيمي هاليوود 1994
دون ژوان دو ماركو 1995
جزيره دكتر مورو ۱۹۹۶
شجاع ۱۹۹۷
پول مفت ۱۹۹۸
امتياز ۲۰۰۰

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط نسیم |

 

بخشي از كتاب:
سينما همه سينماست

با نقدي كه از يك اثر سينمايي صورت مي گيرد، خواه ناخواه توجه ما معطوف به دو جنبه است. جنبة اول: اثر خاص. جنبة دوم: كليّت سينما. چرا كه در سايه نظرگاه كلي خود نسبت به سينما، نظر خاصمان را دربارة يك فيلم بيان مي كنيم. پس هر نقدي، پيش از آنكه بررسي يك اثر ويژه باشد، پاسخ دوباره اي است به اين سؤال كلي كه "سينما چيست؟" به مثل وقتي كسي فيلمي را مورد اعتراض قرار مي دهد كه از ديالوگ فراوان بهره جسته، معني ديگر آن اين است كه در نظر صاحب آن اعتراض، سينما نمي بايست از ديالوگ فراوان سود جويد. يعني: سينما ديالوگ نيست. پس ما چه بخواهيم چه نخواهيم در هر نقدي همواره به يك سؤال كلي پاسخ مي دهيم:
سينما چيست؟ منظور اين نوشته از نقد، الزاماً به مقاله اي مكتوب در حول و حوش يك اثر اكران شده باز نمي گردد. مي تواند اين نقد مكتوب نباشد وتنها بيان ساده و شفاهي يك فرد عامي باشد و يا حتي هيچ گاه بيان نشود و در ذهن مدعي به واگويه اي دروني بدل شود. مهم اين است كه " يك اثر، دنيايي است عرضه شده در مقابل دنياي تماشاگران. لذا واكنش پنهان و آشكاري كه دنياي هر تماشاگر، به دنياي اثر ارائه شده نشان مي دهد، نقد نام دارد."
اين نقد، اگرچه ظاهراً مورد خاصش اثر عرضه شده است، اما همواره و به هر جهت پاسخ مشخصي است به يك سؤال كلي تر كه "سينما چيست؟" هر تماشاگر چه اهل تحقيق باشد، چه نباشد، چه سينماروي حرفه اي باشد يا كسي كه براي اولين بار پا به سالن سينما گذاشته، در ارزيابي خود از آن اثر مشخص، پاسخ آن سؤال كلي تر را داده است و در ساية پاسخ به آن سؤال كلي است كه قضاوت مي كند اين اثر خاص با سينماي مورد نظر او چه اندازه توافق يا تباين دارد. پس نقد، اتفاقي است محتوم، كه ناشي از رويارويي دنياي اثر و مخاطب آن است. و صرفاً وظيفه اي خاص در حوزة متخصصان نيست. نقد اتفاقي است كه براي هر تماشاگري و به دست ذهن خودش از پي تماشاي هر اثري مي افتد. لذا بحث ما بر سر اين نخواهد بود كه نقد مفيد است يا مضر؟ باشد يا نباشد؟ چرا كه نقد لاجرم موجود است و اين "لاجرم موجود"، به الزام دنيايش را فراتر از انگاره هاي موجود گسترش مي دهد و تأثيري فراتر از دايره اي كه خود در آن گرفتار است، مي گذارد. و اين موجود غير قابل انكار مؤثر، دو كار را با هم انجام مي دهد: بررسي اثر خاص، در سايه بررسي كليّت تمام، كه جناب "سينما" باشد. اگر از كسي كه از تمام سينما در عمر خود تنها يك فيلم را ديده است بپرسيد "سينما چيست؟"، پاسخ واقعي او در كل مساوي پاسخي است كه درباره آن يك اثر خاص دارد. و اين فيلم اگر اولين فيلمي باشد كه "برادران لومير" از حركت قطار نمايش داده اند، فرق مي كند با اين كه آخرين امپراتور "برتولوچي" باشد.
نسبيت تاريخي در تعريف سينما سينما چيست؟ فرض ما اين است كه پاسخ دهنده، فرد خلاقي نيست و قضاوت او راجع به سينما، ضمناً به امكاناتي كه ذهن او نويد مي دهد، باز نمي گردد و تنها متوجه آثاري است كه ديده است. در اين مورد مي توان تصور كرد كه برداشت ساده اما كلي او از سينما، به فيلم هايي كه ديده است معطوف مي شود. سؤال ما در اين مرحله اين است كه آيا اولين فيلم ساخته شده، توسط برادران لومير، همان مفهوم گسترده اي را در ذهن او از سينما ايجاد مي كند كه ديدن اوديسه فضايي 2001 كوبريك يا هشت و نيم فليني؟
حال اگر "فردي فرضي" را در نظر بگيريم كه توانسته در عمر خويش، همة آثار توليد شده در سينما را ببيند و ما او را در مقابل اين سؤال قرار دهيم كه "سينما چيست؟"، پاسخ او در دو زمان مختلف نمي تواند به يك صورت باشد؛ چرا كه سينما پديده اي است متحول كه لحظه به لحظه نه تنها دچار تنوع در شكل شده، كه به لحاظ ماهوي ـ يعني سينما به معني ماهيت سينما ـ دچار تحول شده است. فرد مفروض، پس از ساخته شدن اولين آثار سينمايي به سؤال ما پاسخ خواهد داد: سينما نمايش فيلمي است كه قبلاً فيلمبرداري شده و نسبت به عكس ساكن، از حركت برخوردار است. همين شخص در اوج سينماي هاليوود خواهد گفت: سينما در كل صنعتي است پولساز / تبليغاتي، مبتني بر ادبيات و برنامه ريزي كه توسط عده اي متخصص بوجود مي آيد و تركيبي است از صنعت و هنر، و در هنر، تركيبي است از هنرهاي مختلف كه مي توان معماري هنرهايش ناميد. حال اگر اين شخص مفروض، در قلة تفكر جريان سينماي مؤلف قرار داشته باشد، خواهد گفت "سينما نه معماري هنرها و مجموعه تركيبي چند هنر، كه هنري است مستقل و بيشتر قابل تشبيه به نقاشي و عكس و محصول توليدي يك ذهن و نه مجموعه اي از متخصصان".
طبيعي است كه پاسخ آخر را كسي مي تواند داده باشد كه از نظر تاريخي، هم عصر معتقدان به سينماي مؤلف باشد وگرنه بزرگترين پيشگويان معاصر برادران لومير، احتمالاً نمي توانستند سينماي مؤلف را حتي حدس بزنند، چه رسد به اين كه با آن هم عقيده باشند. چنان كه ما نمي توانيم آينده احتمالي سينما را پيشگويي حتمي كنيم. آنچه در اين مثال مهم است، اين است كه سينما پديده اي است، متحول و پويا، و لذا در هر مقطعي از تاريخ، با تعريف پيشين خود در تضاد است. زيرا پديدة سينما، رشد خود را از روي تعاريف پيشينيان نمي يابد. بلكه مسير خود را خود مي جويد و اين تعاريف و تعريف كنندگانند كه از اين امر متحول، تعريف ثابتي مي دهند و بايد مدام تعريف خود را نو كنند. همچنان كه پديده ها خود نو به نو و متحول مي شوند. تعريف از ماهيت سينما، به عنوان امري متحول، بسيار قابل تشبيه است به يك عكس تك فريم از پديده اي متحرك، مثل ماشين. اگر براي سينما، حركتي ساده، حتي در حد جا به جايي ماشين قايل باشيم، آن وقت بايد بگوييم كه تعريف مقطعي ما در هر برهه اي از تاريخ سينما، مثل عكس ثابتي است كه از موضوعي متحرك، چون ماشين خبر خواهد داد.. در اينجا بسيار ساده است كه بپذيريم تعريف راستين سينما، عبارت نيست از يك عكس مقطعي از يك حركت كلي يا يك تعريف مقطعي، از يك امر پويا. بهتر آن است كه بگوييم "سينما پديده اي است متحول كه در هر مقطعي از تاريخ همة معاني پيشين خود را در بر داشته باشد". در اينجا اگر كسي، به مثل، با تعصب افزون، نسبت به سينماي مؤلف، مدعي شود كه سينماي ناب، همانا در كل، چيزي جز سينماي مؤلف نيست، دچار همان خطايي شده است كه كسي يك فريم ساكن از حركت اين ماشين متحرك را، به معني همه معني حركت ماشين ارائه دهد. حتي اگر اين فريم، آخرين فريم از حركت ماشين در لحظة كنوني باشد. پس سينما همة سينماست، لااقل در مراحل تاريخي خود.. اما تحولي كه در پديدة سينما رخ مي دهد، تحولي ظاهري نيست و تنها تنوعي شكلي را موجب نمي شود. بلكه تحولي جوهري است، و ماهيت فهم ما را از سينما دگرگون مي كند. برداشت من تماشاگر از سينما، پس از ديدن اولين فيلم سينمايي، ماهيتاً با برداشت من تماشاچي امروزي يا فردايي متفاوت است. شاخه هاي مختلف گرايش در سينما، شاخه هاي مختلف فهم ما از ماهيت سينماست.
نسبيت جغرافيايي آنچه